چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
پا توکفشِ ... (سعدی)
منت صنعتی راعزّوجل که وصفش آوردگاه حسرت است ؛قبولی اش مزید نخوت وفارغ التحصیل شدنش مصیبت.هرصفری که وارد می شود،داغ است وچون اندکی درآن مانَدحساب کاردستش آید.افاسیل(فسیل ها)را هرصفری مایه ثبات است ومفرح ذات وصفری ها راهرفسیل مایه عبرت است ونماد قدرت.پس درهرنفسی دونعمت موجود است وبرهرنعمت شکری واجب.
صفری همان به که زسوتی خویش عذربه درگاه فسیل آورد
ورنه که اخفای خیتی کاری اش کس نتواند که به جای آورد
باران کوئیز بی حسابش همه رارسیده ،گردنمره تک برسرهمگان پاشیده وداغ پاس کردن فیزیک1رابردلها نشانده.امتحاناتش نَفَس رادرسینه هاحبس کرده وآرامش را ازهمه ربوده.امکان تقلب راازهمه سلب کرده وامید متقلبان رابه یأس تبدیل کرده.
وسعتش بی بضاعتانِ بی اُتل رارنجورساخته،سربالایی هایش کفش هاراهلاک وانگشت پاهارانمایان کرده وپله هایش پیری راجلوانداخته .
گلستانش سرّتک آوران درپرده نگاه داشته ودست نااهلان را ازمعدل دیگربندگان کوتاه کرده.مسجدش خلوص اصحاب راگواه،بی پناهان راپناه وخوش خوابان را جایگاه آسایش ورفاه.استادرافرموده تادرِ،دکان نرمی وملاطفت راتخته کرده وآنچنان اشکی ازحضرات مهندسین درآورده که هیچ کس جرأت درخواست نمره نتواندکرد.
واما ای جوان!نکته دانان بازارمعانی ورندان صنعتی روی دیگرسکه رانیزبا«چشم دل» توانند دید.شندیم درویشی سوخته دل حکایت زوجیت یکی ازیاران وبی کلاه ماندن سرخویش راآنچنان با سوزوگدازبرای دیگراصحاب تعریف می کردکه اشک ازدیدگان مردمان جاری شد وهمگنان رابه فکرانداخت تامواظب سروکلاه خویش باشند.ای عزیز!بدان که چون به صنعتی آمدی راه فراری برایت نیست.آنجا بمان و«علم»بیاموز.با «چشم دل» به اطراف نظاره کن تاتحمل مصائب برتوآسان گردد.الطاف خداوندی شامل حالت باد !
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
هفت سین هفت واره
Searchرادرمیان کلمات روی هم ریخته ذهنم start می زنم.نمی دانم،شایدموتورجستجوگرکمی فرسوده شده باشد.ولی بااین حال خوب می گردد.درمیان انبوهی ازواژه های نامفهوم به واژه آشنای نوروزمی رسد.مکثی کوتاه دارد.به ناگاه سوزنش روی هفت سین گیرمی کند.بدون دلیل خاصی stopرامی زنم یاشایدهم بوی عیددماغم راقلقلک داده است.جرقه ای درذهن آش ولاشم می خورد. «هفت سین هفت واره ای».بی ربط هم نیست.نوروزاست وما نیزبایدهفت سینی رادرهفت واره بیندازیم.فکرمی کنم که سین اولش رامثل سین معروف سفره هفت سین یعنی«سبزه»که ازقبل می اندازند،ماهم ازقبل انداخته ایم«سِفری های صفردرجه» تاحالا حسابی رشدکرده وبالا آمده اند.بدنیست یادی از«سوتی »های تروتازه صفری ها بکنیم،تاسین دوم هم جورشود.بی مروتی است اگردرهفت سینمان ذکرخیری (یا شری) از«سرویس» عزیزمان نکنیم، باشد که دلگیرنشود.با اجازه تان اگرحالتان بدنمی شودمی خواهیم «سلف»رانیزبرسرسفره خودمان بنشانیم.چون تومرام ماجواب بدی راباخوبی می دهند.سین بعدی«سایت همیشه پرازدحام وپرانرژی خودمان است.محلی برای تبادل فرهنگ دانشجویان. البته دراین میان از«سال بالایی ها»هم نمی توان غافل بود.هرچی باشه چندتادرس بیشترازصفری هاافتاده اندودرآخرآخرین سین که الحق جایش بالای سفره کنارآینه وقرآن است «
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
آورده اندکه.....
یکی بود ،یکی نبود،غیرازخدا هیچکس نبود.چنین حکایت کرده اندکه درولایت دوردست لاکپشتی بود که با دومرغابی دوست شده بود.یک روزپاییزی مرغابی ها خواستندکه دوستشان رابرای گردش به برکه ای خوش آب وهواترازاینجا ببرندوبه همین خاطریک تکه چوب آوردند،دوطرفش را به نوک خود گرفتند وبه لاکپشت هم گفتندوسط چوب رابه دهان بگیردوباهم به آسمان پروازکردند.
وسط زمین وهوا بودند که لاکپشت خواست بگه«آخ جون...».ولی وقتی به یاد عاقبت جدش افتاد،چیزی نگفت وفقط چشمهایش ازخوشحالی بیرون زده بود.مرغابی هایکدفعه نگاهشان به لاکپشت بی نواکه درآن حالت قیافه مضحکی به خود گرفته بود،افتاد.آنها هم خندشان گرفت وآنقدرخندیدندکه به قاه قاه افتادندودهانشان باز شدولاکپشت زبان بسته باچوب دردهانش به پایین پرت شد.لاکپشت که محض احتیاط باخود چترنجاتی آورده بود،چترش رابازکردوبه سلامت به زمین رسید.ولی ازبد روزگاربین دوبرادرکه یقه همدیگرراگرفته بودندوداشتند باهم بحث می کردند،فرودآمد.آنها وقتی که لاکپشت رادیدنددست ازیقه یکدیگرکشیدند وباخود گفتند:« این دیگرکیست؟» اولی گفت: احتمالاًجاسوس اجنبی است.دومی گفت:نه ،نمی بینی باچوب آمده! گمانم آمده تابحث مارا پیرامون جامعه مدنی بهم بزند.خلاصه رفتندسروقت لاکپشت زبان بسته وگفتند: آهای عمو!سه سوال ازتومی کنیم.اگردرست جواب دادی که دادی،والاخونت گردن خودته !لاکپشت بیچاره که چاره جزجواب دادن نداردسرش راکج گرفت وآهی کشیدوگفت:بپرسید.
سوال اول:بگوببینیم چپی بهتراست یاراستی؟لاکپشت گفت:«فرقی نمی کنند.هردوشان باهم آدم راآن بالا بالاها میبرند،بعدهم اگربخواهند بخندند آدم راازهمان بالا به پایین می اندازند.»
دوبرادرنگاهی بهم کردندوگفتند:«عجبا!این لاکپشت برای خودش عجب لاکپشت فراجناح معقولی است.»
سوال دوم:بگوبدانیم وضع مواضعت چطوراست؟ گفت:قرص وقایم است.اگرباورنمی کنید، خودتان بیایید دست بزنید.دوبرادردستی به لاکپشت کشیدند وچشمشان ازتعجب گردشد وبه هم گفتند:«چه مواضع قرص ومحکمی دارد!»
سوال سوم:سوال سوم درگوشی است.گوشت راجلوبیاور. لاکپشت جلورفت. آنهاگفتند: «...........» لاکپشت هم درگوششان گفت:«.........»
آن دوبرادرازلاکپشت درخواست کردند که بیاوعضوجناح ماشو. لاکپشت سرش راکرد توی لاکش وگفت:لاکپشت رفته گل بچینه.بالاخره بعدازسه بارپرسیدن جواب «بــــــــــله» راازلاکپشت گرفتند.
نتیجه اخلاقی:لاکپشت هم لاکپشت های قدیم.قصه ی مابسررسید،ازغَلاغه هم خبری دردسترس نیست!
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
سالی که گذشت اززبان یک کودک نفهم
قلم برقلب سفید کاغذ می گذارم وفشارمی دهم تا انشاام آغازشود.سال گذشته سال بسیارخوبی وپربرکتی می باشد.سال گذشته پسرخاله ام زیرچرخ تریلی رفت وله گشتوما،درمجلس ترحیمش شرکت کردیم وخیلی میوه وخرما وحلوا خوردیم وخیلی خوش گذشت.ما خیلی خاک بازی کردیم.من هرچی گشتم پسرخاله ام را پیدانکردم.درآن روزپدرم مرا باکپه بیل زد.بدون دلیل!من درپارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم ومرا ازمدرسه به بیرون پرت کردند.پدرم مرا به مکانیکی فرستادتا کارکنم واوستای من هرروز مرا بازنجیرچرخ میزدوگاهی موقع هاکه خیلی عصبانی می شدمن رابه زمین می بست ودوسه باربا ماشین یکی ازمشتری هاازروی من رد می شد.درسال گذشته مابه مسافرت رفتیم وبا قطاررفتیم من درکوپه بسیارپدرم راعصبانی کردم واوبرای تنبیه،مراروی تخت خواباندوتخت رامحکم بست ومن تاصبح همانگونه خوابیدم!پدرم درسال گذشته خیلی سیگارمی کشدومادرم خیلی ناراحت است وهی به من می گوید:اِلای سوزه داغی بزنی!ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد پدرم عصبانی می شود ومن رالای درآشپزخانه می گذارد.درسال گذشته مابه عیددیدنی رفتیم ومن حدوداًخیلی عیدی جمع کرده ام ولی پدرم همه آنهاراازمن گرفت و«ـن ماهواره خریدکه بسیاربدآموزی داردومن نگاه نمی کنم...
من من خیلی سال گذشته رادوست دارم واین بود انشای..
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
غزلی به گویش نجف آبادی ازغلامحسین شفیعـی متخلص به نوید :
نَه نوکِری خودِدَم،نَه نوکـــــــری پـــــــــدِرِد
چیزی کوهَس بیش اِزاینا میخــــــــوام خاطرِد
تویادِدِس کوتوایوون نِسَرم پارســــــال پایز
سه چارپیشتــــــــواِناردادم بِـــــدِی مـــادِرِد
نَه واس خاطرمادِرِدبودنَوَم چیزی توبــــــدون
دوسِدمی داشتَم وگفـــتم نبادکــــورا بِبِـــــرِد
تُوَم حریف بودی آناقلاکـــــوبِم گفتـــــــی
خودِدبوخومِـــی موباغِمــــــون اِنــارنـــــدارِد
اووَخ مَ بورشدم توَم واس خاطرکوبورنشَـــــم
یِ خنده کردی آگفتی کی ای همه رومی خورِد
زشوق خنده شدم هول ودس وپام وگم کردم
یِ وخ سرافتادم کوتورفتِی آمُردِشورمنوبِبِـــرِد
ای بودوبودتاسه چارروزدیگش یه روزپِســــین
توباغملی همونجوکومَــــــرده کا می خِـــــرِد
دیدم توتندوتند میری واس خونِـــــــــدون
مَنَم یاواش یاواش لِخ زِدَم تاسرگُــــــــــذِرِد
دیدَم جُلوحوسوینیه وایسادِی نیگام میــکونی
به یه اشاره نموندیم کوچی چیِـــــــس نظِرِد
ساباش تودالونِدون با هزارترس آلــــــــرز
اِسِِدَم با گــــــول وملنـــگ بَلــــــــــه رواِزِد
شکیسّه بود شالام پانویدومث هــــــــــرروز
به خونِدون نیمِّدتاآقادگوشاش وبُبُــــــــــــرِد
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
سخن آخر
دنیا شهرآخرت است :عده ای ساکن شمال شهرِبهشت اندوعده ای درجنوب شهر
جهنم دست وپا می زنند .اماتودربند شمال شهرنباش ،درجنوب شهردوزخ هم
خدا یافت آباد می شود.آنجا هم ممکن است ترقی کنی ویکهوسرازفرمانیه
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
الأخبارالصنعتی
**یک صفری برای رفتن به کلاس زیست به دنبال دانشکده زیست وبرای رفتن به کلاس فارسی به دنبال دانشکده ادبیات می گشت(گشتم نبود،نگرد نیست)
**یک صفری که فکرمی کرد رفتن توی لیست انتظاریعنی« پشت دراطاق استاد منتظر بمونه تا صداش کنند» آنقدرموند تا زیرپاش علف سبز شد.
**با خبر شدیم که دو دانشجو(حالا چی کارداری کی!) به وضع فجیعی درسالن اندیشه گیرافتاده وپشت دربسته مانده بودند این دوعزیزمدتی بدون آب وغدا وشاید هم هوای مطبوع به سربردند.تا بالاخره یکی ازآن دو خجالت را کنارگذاشت واز روزنه درفریاد زد هَل مِن ناصِریَنصرنی...؟ (اینم بهونه صفری ها برای موبایل دارشدن....)
**بچه های همیشه مظلوم چهارراه شهرداری،درروز انتخاب واحد هرکدام دو، سه هزارتومن سرکاررفتند.پول موبایل یه طرف...پول تاکسی هم یهطرف...(خبرگذاری هفت واره نیوزشدیداًدرخواســت می کنه درصورت پیدا کردن دیوارکوتاهترازنجف آبادی ها مارا بی خبر نگذارید...!
**درپی مراسم تجلیل ازیکی ازاساتید دانشکده عمران دو دانشجوی نجف آبادی پس ازاتمام مراسم ازفرصت استفاده کرده وبه شیرینی های مراسم دستبرد اساسی زدند...دراین میان سایر بچه ها هم بی نصیب نماندند(...حالا ببین چقدرخودشون خورده اند که یادشون به همشهریاشان افتاده...)
**صفری شاگرد اولی منتظر جایزه از آموزش دانشکده خود درروز22 بهمن بود(...سمند!بدند راضی می شی...؟)
**براساس خبرگزاری هفت واره نیوزدونفرسال بالایی که قصد مسخره کردن دوتا صفری راداشتند ،با عجله به آنها خبر دادند که امتحان آنها بجای ساعت 30/10ساعت10برگزار می شود و البته برای اینکه این صحنه مهیج را ازدست ندهند،همراه آنها بطرف تالارها براه افتادند و درکمال بی رحمی شاهد ورود آن دو نفر به داخل و البته بیرون انداختن آنها توسط مراقبین بودند.
**شرکت ایران خودرواعلام کرد تمام اتوبوسهای فرسوده تا پایان امسال جمع آوری میشوند.(این طور که پیداست بچه های نجف آباد باید قید دانشگاه آمدن را بزنند.)
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
ایا می دانستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*طول قد هر انسان برابرهشت وجب دست خود اوست.
*شبکه چشم انسان 135 میلیون سلول حساس دارد که مسئولیت گرفتن تصاویر وتشخیص انتها را دارد.
*بدن انسان 50هزار کیلومتررشته عصبی دارد.
*انسان تنها موجودی است که می تواندبه پشت بخوابد.
*چشم انسان می تواند10میلیون رنگ مختلف راببیند وازهمدیگر جدا نماید.
*همه نوزادان میگونرمتولد می شوند وبعد ازچند هفته بخشی ازنوزادان به ماده تبدیل می شوند.
*حس بویایی خرس تقریباً 100برابرقویترازحس بویایی انسان است.
*1300کره زمین درسیاره مشتری جای می گیرد.
*سریعترین پرنده شاهین است ومی تواند تاسرعت 200کیلومتردرساعت پرواز کند.
*درشیلی صحرایی وجود داردکه هزاران سال است درآن باران نباریده است.
*خرگوش وطوطی تنها حیواناتی هستندکه بدون برگشتن به عقب پشت سرخود را می بینند.
*میزان انرژی که خورشید درثانیه تولید می کندبرای تولید برق مورد نیازتمام کشورهای جهان برای یک میلیون سال کافی است .
*نزدیکترین ستاره به مایک سال نوری فاصله دارد.
*عمرخورشید5میلیون سال میباشد.
*نقره صدها باربیش ازسایرمواد ضدعفونی قویتراست و650 نوع میکروب را ازبین میبرد
*فیل بالغ روزانه 220 کیلوگرم غذا و200لیترآب مصرف می کند.
*مساحت کره زمین 5.5 میلیون کیلومتراست.
*حنجره زرافه تارصوتی ندارد وگنگ است.
*تنها غذایی که خراب نمی شود عسل است.
*پلک زدن زنان 2برابرپلک زدن مردان است.
*حلزون می تواندتا3سال بخوابد.
*روزانه 14هزارنفربه بیماری ایدزمبتلا می شوند.
*زمانی که عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیوم ثانیه ایستاده می شود.
*خوک به لحاظ فیزیک بدن قادربه دیدن آسمان نیست.
*مقاومترین ماهیچه دربدن زبان است
*لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر10روز یک بار عوض می شود.
*درهرقطره آب3300میلیون اتم وجود دارد.
*تجربه نشان داده که مرغ باشندین موسیقی بزرگترین تخم را می کند.
*مورچه نسبت به بدنش بزرگترین مغزرادارد.
*موشهای صحرایی چنان تکثیر پیدا می کنندکه درعرض 18ماه 2موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند.
*جنین انسان بعداز17هفته میتواند خواب هم ببیند.
*گربه وسگ 5گروه خونی دارند درحالی که انسان4گروه خونی دارد.
*روباه همه چیزراخاکستری رنگ می بیند.
آیا میدانیدچرا خمیازه می کشید؟
وقتی گازکربنیک بدن شمازیاد شودبی اختیار خمیازه می کشیدیعنی دهانتان را باز می کنیدوبعد نفس خودرا بیرون می دهید در نتیجه مقداری گازکربنیک از بدن خارج میشود.
این کار بی اختیار انجام می شود، زیرا در مغز ما مرکزی است که نفس کشیدن مارا تنظیم می کند.اگرمقدارزیادی گازکربینیک دربدن ماباشداین مرکزفعال می شود وما بی آنکه بخواهیم نفس عمیقی کشیده وگازکربنیک را بیرون می دهیم.شاید دیده باشید وقتی کسی خمیازه می کشد ماهم خمیازه می کشیم علت این خمیازه زیادبودن گازکربنیک نیست بلکه نگاه کردن وشنیدن صدای خمیازه روی مغزمااثرمی گذارد وباعث خمیازه می شود.جالب است بدانیدکه انسان اولین باردرسه ماهه اول جنینی خمیازه می کشد.
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
شماره چهارم اسفندماه85
واما«من»...واژه ای ناملموس وبی بعد...«من»کیست؟«من»چیست؟...کالبدی جامدوساکن...؟
نه...منظورجمادیت وسکون مادی نیست.«من»جاریست،«من»حقیقت است.اما به راستی چرا...؟چراحاضرنیستیم حقیقت وجودی خودرااحساس کنیم؟باورکنیم؟چرا...؟چرامیان«من»ومن فاصله ای است که حتی تابه حال به آن پی نبرده ایم...؟!فاصله،فاصله،فاصله...آنقدرزیاد می شود،تاآنکه دیگر«من»نیست که من راکنترل می کند...واین یعنی همان«عدم ثبات شخصیت»واینجاست که عقایدمان روح خودراازدست می دهدودیگراهمیتی نداردکه من کیستم وتنها مهم است بدانیم دیگران کیستندتا«من» نیزهمان باشد....ومن می شوم همچون کاهی برباد....!آری اینچنین است، وچه دردآورکه دانشجوآلت دست دیگران شود.همچون عروسکانی خودگردان که افساردست دیگران دارند.دانشجویعنی هویت یک ملت ،یعنی اعتباریک ملت. حال اگردانشجو«من»باخته باشدیعنی یک ملت خودباخته...!«منِ» یک دانشجوسلاح اوست اگرآن رانشناسد ویاازدست دهدیعنی شکست یک ملت درتمام میادین...!
